کوچه ی بارانی
من هستم تو هستی
نيستش...
نمي دونم كجاست؟چي كار مي كنه ولي مي دانم كه ندارمش.هيچ وقت نخواستم كه تو را با
چشمات به ياد بيارم.نمي خواستم كه تو را تو گم ترين آرزو هام ببينم.نمي خواستم كه
بي تو به ديوار ها بگم:هنوز هم دوست
دارم.آخه تو هولو ولاي پريشوني . و نداشتن
تو گير و داره اي با دل تو حاله و خوش.اي بي مروت .ديگه دلي مي مونه كه جون دل
كبوتر بتپبه كه با شما از جون زندگيش بگه؟بگه كه هنوز زندست؟ اگه
صدا صداي منه، نفس اگه نفس تو، بگذار كه اون خوش غيرتاش بدونن كه دل،دل بابايي ،ديگه
دل نيست.ديگه دل نميشه نه ديگه اين واسه ما دل نميشه. تصور كنيد كه اين نوشته را با صداي گرم پرويزز پرستويي گوش مي كنيد. تصورش زياد هم سخت نيست اين هم لينك دانلودش واقعا عاليه و احتمال خيلي زياد اشكتون را در بياره. لينك غير مستقيم به صفحه http://miki-ssbk.blogfa.com/post-221.aspx لينك مستقيم http://dl2.farskids11.com/Ashkan/88/11/15/Parviz%20Parastooee%20-%20Nisesh.mp3 اين را هم با اجازه خودم ادامه دادم . بگذار
همه بدونن اين دلي كه كشته شده ديگه جون نداره كه بشه بازم كشتش.مني كه ندارمش
،حتي نمي دانم چه طور به يادش بيارم مني كه بين اين همه ديوار زندوني شدم.ديگه دلي
مي مونه كه از خاطرات زندگي بيگه؟بگه كه هنوز زندگي را دوست داره؟ اگه
دل دله منه؟اشكا از چشم من مياد!بدونن كه اين دل ،دل بابايي ديگه دل نميشه. بابايي
مي بيني چي سرم آوردن اما خيالي نيست يك لحظه نگاه كردن با اون چشماي خوشگل را با
دنيا دنيا خوشبختي عوش نمي كنم.اين ها كه هيچي نيست بدون من كنارتم.بالمو شكست.دهنمو بستن چشامو
كور كردن ولي ...ولي به خاطر تو هم كه شده مي منونم به عشق تو چشام شفا پيدا ميكنه
دوباره با يادت بال در ميارم بازم...بازم برات از قلب كوچولويي كه تو سينه ات مي
تپه ميگم. I close my eyes من
چشم هايم را مي بندم To see the world تا دنيا را ببنيم I close my eyes چشم هايم را مي بندم Soپس That it won't hurt آن دردناك
نيست I'm sailing من قايق مي رانم In a blue ocean در آبي بي
انتها And flying و پرواز مي كنم Into your heart به سوي(درون) قلب
تو I catch my breath نفسم را حبس مي كنم Under the full moon در زير قرص كامل ماه So pleased پس خوشحالم To meet you براي ديدن تو Maybeشايد I'm من Dreaming forever رشد كنم براي هميشه I'd like من مي خواهم To love right here اينجا عشق حقيقي را Beforeقبل از The night ends پايان شب And another و ديگري New day turnsنوبت روز جديد How I hold چگونه مي توانم How I hold on چگونه مي
توانم آن را And out of this و خارج از آن Endless blue آبي بي انتها Somehow به نحوي I will find you تو را پيدا كنم Before the night ends قبل از پايان شب Before the night ends قبل از پايان
شب I made a choice من به انتخاب مصنوعي More بيشتر Than a few times بيشتر از چندين بار To walk alone
(?) براي راه رفتن تنهايي! But I wanna
go اما من مي خواهم به To the distance به فاصله I'd like من مي خواهم To love right here در اينجا به عشق
حقيقي برسم Beforeقبل از The night ends قبل از پايان شب And another و ديگر New day turns در نوبت جديد روز How I hold چگونه مي توانم نگه دارم How I hold on چگونه مي توانم آن را
نگه دارم And out of this خارج از اينجا Endless blue آبي بي انتها Somehow
به نحوي I will find you تو را پيدا كنم Before قبل
از The night ends پايان شب Before قبل The night end از پايان شب Close my eyes چشمانم را ببند Ever got an end هر چيزي پاياني دارد Before قبل از The night ends پايان شب I hope I find you اميد وارم تو را پيدا كنم
May it be an
evening star ممكن است
آن ستاره ي شب شود. Shines down upon you براي شما
در پايين بدرخشد May it be when
darkness falls شايد اين
طور باشد كه تاريكي از بين مي رود Your heart will be
true قلب شما صادق خواهد شد You
walk a lonely road شما به تنهايي راه مي رويد How far you are from
home چقدر
فاصله است از شما تا خانه خود Oh! آه Mornie utúlië
(darkness has come) Mornie utúlië تاريكي
آمده است Believe and you will
find your way اعتقاد
وشما راه خود را پيدا خواهيد كرد. Mornie alantië
(darkness has fallen) Mornie alantië
تاريكي
سقوط كرده است A promise lives within
you now هم اكنون
وعده ي زندگي درون شماست. May it be the shadows call شايد
با سايه ارتباط داشته باشيد Will fly away آيا مي
خواهيد به دور پرواز كنيد May it be you journey on ممكن است
آن با شما در سفر باشد To light the day به نور
روز When the night is
overcome وقتي
كه شب غالب است شما
مي توانيد صعود به پيدا كردن خورشيد كنيد تاريكي
آمده است Believe and you will
find your way اعتقاد و شما مي توانيد راه خود را بيابيد Mornie alantië
(darkness has fallen) Mornie alantië
تاريكي
سقوط كرده است A promise lives within
you now هم
اكنون وعده ي زندگي درون شماست. A promise lives within
you now هم
اكنون وعده ي زندگي درون شماست. بسمه تعالي باز هم بهمن ماه رسيد و فجر اش.باز هم جشنواره ي فيلم فجر رسيد و اخبار جديدش.امسال هم شاهد فيلم هاي جديد از كارگردان هاي كهنه كار و جديد بوديم.داستان هايي متفاوت . فيلم هايي با رنگ و بويي تازه تر.فيلم هايي كه بعد از توقيف چند ساله حالا مجوز اكران گرفته اند.مثلا فيلم به رنگ ارغوان ابراهيم حاتمي كيا كه سرو صداي زيادي به پا كرد. مشخص نبودن زمان فيلم ها اكران شده و حتي اسم كلي فيلم هايي كه قرار است در اين شهر اكران شود هم مشخص نبود.فيلمي مانند پرسه در مه آقاي توكلي قرار بود اكران شود كه نشد.تبليغات خيلي ضعيف هم يكي از مشكلات بود.مثلا همين فيلم هايي كه از تهران مي رسيد و حتي خود مسولان سينما هم نمي دانستند قرار است چه فيلمي بيايد جز جلوي گيشه بلت فروشي مشخص نمي شد و بايد هر روز مي رفتيم تا ببنيم مثلا امروز چه فيلمي روي پرده نقره اي پخش خواهد شد تا بتوانيم پولمان را به بليتي كه قيمت اش حالا گران تر هم شده است خرج كنيم.قيمت گران شده است ولي نه فيلم ها داري كيفيت بود نه خود سينما.هنوز همان خاطره ي صداي بم سينما از دوران كودكي را مي توان جربه كرد. فيلم چراغ قرمز فيلم نسبتا خوبي بود ولي براي خريدن سي دي آن از سوپر ماركت و نشستن پاي تلوزيون به همراه خانواده يا ديدن فيلم هاي سينمايي در ايام نوروز.داستان فيلم باز شخصيت بدل است.باز قرار گرفتن شخصيتي در شرايطي كه گرچه مال او نيست ولي مسير زندگي اش را عوض مي كند.داستان پسري كلاه مخملي و سيبيل هاي لات با قلب پاك و بي گناه در جاي يك قاتل كرايه اي كه به جاي قتل تصميم به نجات و حل گره هاي مقتول مي كند و در آخر ناچارا گره خودش هم با بهبود وضع زندگي اش حل مي شود. پوريا پور سرخ نقش متفاوتي اجرا ميكند و توانسته از اين نقش طنز با نمره ي قبول بيرون بيايد الناز شاكر دوست هم با ايفاي دو نقش كه هيچ كس در متن داستان برايش احميت ندارد كه اين دو نفر شبيه هم هستند بازي ميكند.شفيعي جم هم نقشي نسبتا جدي و مردي غيرتي دارد و از كار هاي و حركات خنده دارش خبري نيست.اين فيلم با آيه اي از سوره حجرات در باره ي گمان بد شروع مي شود و كارگران سعي كرده است اين كار زشت رابه نحوي در فيلم اش اصلاح كند. ولي در كل اينكه چند فيلم از جشنواره ي فيلم فجر براي ما هم داده شد تا رنگ و بوي فجر بگيريم جاي بسي تشكر و قدر داني است كه ما را هم بالاخره حساب كرده اند وبه اميد اينكه در فيلم هايمان فرهنگ سازي خوبي شود و هم چنين فرهنگ فيلم تماشا كردن آموخته شود. بسمه تعالي هر چه قدر بگويم باز تمام نمي شوند.هر چقدر گفته اند و خواهند گفت.نمي دانم اين چه چشمه اي است كه نه تنها تمام نميشود بلكه با شدت تر مي جوشد. دلتنگي تمام نمي شود.شايد با تمام تلخي و دردي كه از آن مي كشيم باز رهايش نمي كنيم.دلتنگي را مدام در بهترين جاي قلبمان و مطئن ترين احساس مي گذاريم و با هر بار ديدنش پير تر مي شويم و حسرت مي خوردم. آخرين خاطره دلتنگي است.آخرين يادگار،و تلخ ترين خارات شيرين از آنچه كه حالا ديگر نداريم.بتي سنگي به يادش مي تراشيم و برايش اشك ميريزيم و با خدا دردل مي كنيم.مدام نگاه مي كنيم و چشك تر ميكنيم. آنقدر با دلتنگي زندگي مي كنيم كه بخشي از وجودمان مي شود.به آن عادت مي كنيم.شايد كمتر گريه كنيم و بدنمان به درد ها و ضربه هايش كمتر اعلام نارضايتي كند.بي آنكه متوجه بشويم باز همان دلتنگي را دوست داريم و برايش مي سوزيم. چاره چيست پدر و مادر ما با دلتنگي هبوط كردند با خاطراتي تلخ از آن بهشت شيرين.چه زنداني است دنيا.گرچه هنوز دنيا شلوغ نشده بود ولي آرامش بهشت چيز ديگري است هيچ جا خانه ي خود ادم نمي شود.قدرت تشخيص سختي در انسان دقيق كار مي كرد آدم بود كه مي دانست اين چه دنيايي است او بود كه فهميد به پايين ترين نقطه آمد است اما او پيامبر شده بود. فرزندانش به دنيا آمدند و تاج كرامت بر سرشان گذاشته شد اما فساد كردند و خاطرات بهشت را درست گوش ندادند.آدم پيامبر بود: آمد تا پيام بهشت را هزار سال به بني آدم بگويد و بعد برگشت. ما انسان ها هميشه چيز هاي خوب را دوست نداريم.مثلا سختي اگر نباشد برايمان آساني چيز عادي و پوچ مي شود ولي هميشه عاشق لذت بردن هستيم.بهشت نه سختي دارد نه گرماي سوزان و سرماي كشنده ولي جذاب است آنقدر كه تا بي نهايت بتوان لذت برد.دلتنگي شيرين نيست ولي پر طرف دار است.دلتنگي بهشت هاي كوچك و محدود اين دنيا.بهشت هاي عاشقانه ،لحظه هايي با حوري و پري ولي جدايي و هبوط.عشق انسان را به اوج مي رساند و جدايي او را به فرش مي آورد. دلتنگي براي ما كه صاحب دل شده ايم ودر وجودمان اكسير عشق اميخته شده است مي تواند مانند يك نياز باشد.نيازي به يا آوري و تلاش.ولي دلتنگي نبايد زهر زجر شود.چون اين دنيا هم كوچك است و هم كم دوام چه رسد به بهشت هايش. جهنم چيست همان دلتنگي .وقتي از بهشت پاين بيايي همه جا جهنم است.وقتي آنقدر خوب نباشي كه نتواني وارد بهشت شوي عالم برايت تيره و تار مي شود.قيامت روي زمين است .همه ي سايه ها با آمدن نور خداوند ناپديد مي شوند جز عشق كه خود نوري است.بعد از حساب و كتاب صعود مي كنند به عالم بالا چه مسافرت زيبايي ولي قبل رفتن بايد سند بهشت را بگيري و جزء وارثين شوي بايد از روي پل بگذري. 8/10/88 ساعت:0:05 بامداد پنج شنبه درياچه ي اروميه گل اروميه نردبان گل بسمه تعالي زمستان رسيد اما فعلا براي ما سوقاتي نياورده.شايد ننه سرما خيلي پير شده يا شايد سرما خورده .فقط ميدانم كه حسرت برف از سال قبل هنوز بر دل ما جا مانده.برف و همه ي دردسر هاي شيرين اش.برف و سفيدي بي مثالش. صبح وقتي مي رفتم دانشگاه راننده تاكسي گفت:عروس فصل ها زمستانه.همه جا برف ميشه و باعث ميشه بهار ساخته بشه.حرف جالبي بود.بهاري كه در اوج سرما زير خاك و برف كاشته ميشه تا در پيله ي سفيد تبديل به شكوفه هاي زيبا بشود. پيشواز چه اسفند ها...آه! چه اسفند ها دود كرديم! براي تو اي روز ارديبهشتي كه گفتند اين روز ها مي رسي از همين راه! امين پور زمستان است ولي به نظرم هوا چنان هم ناجوانمرانه سر نيست.نمي دانم چه شده انگار فصل ها سر جاي خود نيستند.چرا برف نمي آيد.چرا ديگر روي سفيدي برف نيم دوم؟اولين احساسم برف بود :دوست دارم اولين جاي پاي روي برف ها مال من باشد.چه لذتي دارد وقتي تو اولين باشي. گاهي برف شديد مي باريد و نمي شد جلوي چشم را خوب ديد و عصابني مي شديم كه چرا مدرسه تعطيل نشده است؟ انگار حق ما را خورده باشن.گاهي چند روز گاز قطع مي شد يا موتور خانه را با گازوئيل روشن مي كرديم يا همگي در يك اتاق با يك بخاري برقي مي مانديم. دفتر خاطرات اولم را كه نگاه ميكنم خنده ام مي گيرد.همان خاطرات اول ام كه مال كلاس چهرم يا پنجم ابتدايي است با ان خط خرچنگ قوباغه ام از خوشحالي تعطيل شدن مدرسه ها به مدت چند روز نوشته ام.خواهر ام راهنمايي مي خواند و من پنجم ابتدايي گاهي ابتدايي ها را تعطيل مي كردند ولي او تعطيل نمي شد.عالم بچگي است ديگر چه ميشود كرد؟هر سال كه گذشت برف ارتفاعش كمتر شد.كجاست آن برف معروف كه نسل قبلي موقع بچگي تعريف ميكردند :برف ها را از پشت بام به حياط ميرختيم .آنقدر مي شد كه از همان جا ميپريديم حياط.يك بار پريدن روي برف را از ارتاع كم تجربه كرده ام پاها تا بالاي زانو زير برف ميرود چه لذت و هيجاني. آدم برفي ساختن ام زياد خوب نبود شايد چون هويج درست و حسابي نداشتم يا شال و كلاهي ؟انگار آدم برفي ارزش اين چيز ها را نداشت مگر آدم نيست؟فقط مشكل اش اين است كه عمرش خيلي كوتاه است.چه آدم برفي اي!چشم چشم دو ابرو...گردو براي چشم.يك تكه برگ يا هر چيز ديگر كه بشود نماد دهن براي اش حساب كرد.اگر هويجك كهنه و چروكي هم بود قسمت آن مي شد.گلدان پلاستيكي هم براي سرش مي گذاشتم.يك بار كلي برف جمع كردم تا يك غار مثل اسكيمو ها درست كنم.از گوشه ي برف هاي جمع شده شروع به كندن و خالي كردن اش كردم.كلي زحمت كشيدم ولي خودم نتوانستم درست و حسابي توش جا بشوم. چه كسي باور مي كند من در زمستان همين تابستان امسال شازده كوچولو را ديدم.براي سومين بار يا شايد چهارمين بار يا ...چه كسي ميداند چند بار امده است به زمين!.با هم حرف زديم همان چهره ي معصوم كودكانه شازده كوچولوي اخترك ها... . حالا زمستان است گاهي تحمل اش برايم سخت مي شود و مجبور مي شوم كلاه ام را سرم بگذارم از بچگي ميگذارم شايد عادت كردم . چه خاطراتي كه با اين كلاه ندارم؟وقتي در مي آوردم موهايم پريشان احوال ميشد و بيا حالا درستش كن. فقط وقتي از اروميه به خوي ميروم سر گردنه قوش چي كنار كوه برف مي بينم .چرا اين طور شده؟به خاطر تغييرات لايه ازن است ؟ نمي دانم... چند تا مطلب ام هم هست كه مي خوام بنويسم ولي نميشه. يكي در مورد كتاب شيرين نوشته ي م.مودب پور ، موضوع بن بست زمان واينرنتن 40 ساله .فعلا كه mp3سخنراني الهي قمشه اي گرفتم و كلي لذت مي برم چه انسان شريفي هستن ايشون. فعلا وقتتون قشنگ. بسمه تعالي آخرين اوتار حتما شما هم اسم فيلم جديد اوتار ساخته جيمز كامرون را شنيده باشيد يا تريلر آن را ديديد يا مدام تعريفش را از اين و اون شنيده باشيد.طبعيتا آدم علاقه مند ميشه ببدونه اين چه جور فيلميه. داستان در زمان آينده است.آن زماني كه انسان پا فراتر از سطح اين كره ي خاكي گذاشته است .ما هميشه تهاجم آدم فضايي ها را ديده بوديم ولي در اين فيلم انسان نوعي غارت گر سياره اي شده.براي پيدا كردن نوعي ماده گران قيمت حاضر به هر كاري است. اين سايره زيبا و طبيعت و موجودات در نوع خودش، پاندرو نام دارد و موجوداتي عاقل ولي به نوعي بومي مانند انسان هاي اوليه كه با تير كمان و نيزه هاي چوبي شكار مي كنند. همه چيز نسبي است.زيبايي و زندگي تكنولوژي و... اين مردم حتي زبان نوشتن هم ندارن ولي >جيك< زندگي با آن ها را بيشتر دوست دارد.حتي بازگشتن به حالت انساني را رويا و آواترا بودن را واقعيت معرفي ميكند. اين فيلم حرف زيادي براي گفتن دارد.صحنه هاي زيبا و خيره كننده مراسم مذهبي، گياهان عجيب.درخت مقدس و... اما احترام گذاشتن به طبيعتشان و حفظ سياره و ايمانشان نماد و نتيجه گيري خوبي مي تواند باشد. پيشنهاد ميكنم حتما اين فيلم را ببينيد. بازي avatar هم در بازار براي ان هايي كه دوستدارن در اين سياره قدم بزنند وجود دارد. بسمه تعالي الهی قمشه اي چه زيبا گفت:خودمان از مراسم ختم خودمان خوشمان بياييد.ببينيم چه حرف خوبي بعد ما خواهند گفت. ما انسان ها در زمان مرگ هيچ فرقي با هم نداريم هيچ استدلال قطعي براي اولويت مرگ نيست.مثل يك صفحه كه جلوي صورت تمام انسان هاست.هيچ مرز زماني را براي زنده ها نمي شناسد.خارج از بعد زمان است. مردن پايان تمام خوشي هاي اين دنيا است.خوشي هايي كه به تلخي به دست مي آوريم و چون زحمت و از خود گذشتگي زيادي كرده ايم شيرنشان مي پنداريم.پول حرام به دست اوردن تلخ ترين چيز دنياست تلخي فراموش كردن لذت واقعي را چگونه مي خواهد جبران كند؟تلخي آرامش ازدست رفته اي كه چيزي از آن نميداند. آتش رنج آورترين نوع مردن است.سخت ترين لحظه ،مرگ را با تمام وجود حس كردن.مرگي كه نمي توان لحظه اي در آن با آرامش مرد..مرگي كه هزار بار تو را مي كشد تا تمام وجودت در آتش بسوزد.آتشي كه اگر كاري به كارش نداشته باشي تا خاكستر نسازد رها نمي كند و از ذره اي هم دست نخواهد كشيد. چه دردي است كه مردني هم در كار نباشد.سوختن و ماندن.گرما،فرار از اتش ولي گير افتادن در چنگال فرشتگان و ماموران جهنم.پرتاب شدن در تلي از هيزم هاي خاكي و سنگي.تشنگي امان نمي دهد هزار بار خواستن و تنها مايع جهنم يعني چرك و خون ،آب هاي مذاب و باز عذاب. مرگ سايه به سايه ماست ول ما سايه به سايه شيطان ايم.شايد خود شيطان هم فكرش را نمي كرد كه چنين استقبال ابلهانه اي از او بشود.چه وسوسه اي! مرگي كه كنارمان است را نمي بينيم و آرزو هاي دور شيطان را نزديك مي انگاريم. مردن رفتن است و رفتن رسيدن.مقصد بهشت است جايي كه زيباترين طبيعت الهي دارد.زيبا ترين فرهنگ و تمدن بشري را در خود جاي داده زيبا ترين خانه ها و كوچه ها محله هايي كه مي توان از نام كوچه شان نام اهالي آن را شناخت:كوچه ي انبياء پلاك هفت.كوچه ي شهدا پلاك جنگي كوچه ي آل محمد پلاك چهارده و شايد هم كوچه ي باراني... بهشت شب هم دارد،يا هميشه روز است؟جايي خواندم كه آدم و هوا فقط هفت ساعت در بهشت(فردوس)ماندند.نمي دانم چرا آدم وسوسه شد؟مگر او تمام كلمات را نياموخت؟مگر در قرب الهي نمي زيست؟مگر در عين اليقين گام بر نميداشت؟ جوابش را نمي دانم وهيچ وقت هم آدم را محكوم نمي كنم چون فكر مي كنم هر بني ادمي هم آنجا بود باز خطا مي كرد.مگر خود ما چيز هايي راكه بايد بدانيم نميدانيم؟مگر قرآن وعده نداد؟مگر پاك به دنيا نمي اييم؟ولي هزاران بار گناه مي كنيم .فرق آن در اين است كه ما فرصت بيشتري براي جبران داريم.و هر كس مسئول كار خودش است. سيب نماد عشق است و ادم با خوردن سيب به زمين آمد.شايد ...نه نميدانم چرا بايد عشق گناه باشد؟شايد عشق به دنيا گناه است يا عشق به خود سيب. بسمه تعالي از نبودنت مي ترسم وقتي تو نگام نشستي اخه تو شدي تمام رگ و پوست و هر چي هستي آخه حس رفتن تو به من حس مرگو ميده توبرو غمت نباشه مرگ يك برگ رو كي ديده؟ به جون هر چي ستارست ميخوامت هرلحظه هر بار اما تو هستي و نيستي اين راهو و رسم چاه بي تو زندگي چه سخته قصه هام قصه ي مرگه تك درخت سبز عشقم بي تو بي روحه و زرده نيستي ببيني غروب سردمو شكسته غصه خلوته دردمو نيستي ببيني بي تب و تابم و اه نيستي ببيني سنگ صبورم و رفتي و تنها چه سوت و كورم نيستي ببيني از خودم ام دورم شيطنت هاي نگاهت وقتي ميشه آينه ي دق بگو كي رسيد به داده دل بي قراره عاشق هركي اخرين كسي هستي رفتي تو عمق وجودم دارم از عشقت مي سوزم كاشكس عاشقت نبودم بسمه تعالي انسان ام آرزوست. اين منم با تمام خصوصيات انساني.علايقي دارم و ندايي از درون مرا ميخواند به سمتش بروم شايد استعداد باشد و بينهايت طلبي من ثمر بخش گردد.اما نه گاهي خيلي از اين ها را به هوا و هوس تعبير مي كنند و گام نهادن در مسيرشان را سرانجامي پوچ پيش بيني مي كنند. پوچي گرچه بي مزه است اما پيش بيني اش بسيار تلخ و زننده است.پوچي چيزي چندش آور تر از اشتباه است زيرا اشتباه مي تواند زمينه ي حقيقت را فراهم كند اما پوچي بن بستي بيش نيست.و گاه در ميان همين احساس ها مسير هايي هستند كه به اين شبه جاده خطم مي شوند.پوچي همان آرزوي ديرينه ي شيطان است .يك بيماري كه خودش آن را بين انسان ها پخش مي كند .آن را پخش مي كند در ميان آرزو ها و رويا هاي قشنگ. اما ما پوچي را چه تعريف مي كنيم؟معمولا به اشتباه وقتي كاري را انجام مي دهيم كه نتيجه ي عالي يا مطلوب را به دست نمي اوريم از آن ياد مي كنيم نگاهي متكبرانه به تلاشي كه كرده ايم و تكبر هم مثل هميشه طمع تو خالي است. اي كاش ياد بگيريم كه براي اشك هايي كه ريخته ايم احترام بگذاريم نه تاسف.(اشاره به مطلب اي كاش ياد بگيرم...) من انسانم باوسوسه هاي شايد ساده ي نوع خودم.از سر جهل وسوه مي شوم گاهي چشم هايم بسته مي شود بر روي تمام حقايق و مسير را اشنباه ميرم در ميان گرد و خاك فريب.عشق يك زيبايي است نه پوچي نه فريب نه وسوسه اما زمينه ي همه ي اين ها را فراهم ميكند براي همين است آن هايي كه تجربه كرده اند عشق را محدود مي كنند.اما اين حس هيچ قيد و بندي نمي خواهد.بگذريم. فراموش كارم زيرا انسان از نسيان است و هر چيزي را مي تواند فراموش كند عقل فراموش مي كند ولي دل نه حالا بستگي دارد كدام يك در انسان حكم فرماني كند.بيشتر مواقع عقل زيركانه آنقدر دليل ومنطق مي آورد كه قلب مي شكند و دل زده مي شود. من جنگ كردم مهم نيست كه پيروز شدم يا نه،مهم شركت من در جنگ بود.چه مي خواهد لكه ي ننگي باشد چه نباشد شايد اين ننگ نباشد و به قول خانم پاكزاد اين را ننگ ندان اين يك تجربه بود.درست مي گويد اين تجربه است كه نگاه ما را به دنياي اطرافمان تغيير ميدهد. من انسانم و از تنهايي بيزاري مي جويم از شكست نيز چنين و به تكرار هم علاقه ي چندادني ندارم البته نه به همه ي تكرار ها.به تكرار هاي بي معنا.از تنهايي فرار مي كنم چون مي خواهم حرف دلي بزنم و دردلي بشنوم.از شكست بيزارم چون احساس مي كنم با ان به مجازات خطا هايم مي رسم.از تكرار نيز نمي خواهم بگويم چون تكراري است. خب همه چيز تمام شد.نه جنگ خون ها اتفاق افتاد نه آن وصال تلخي كه شيرينش مي خواندم. بايد بگويم باد رمز من است.و خورشيد نگاهش را از ما برندارد كه دل هايمان يخ خواهد زد. پ.ن: از عنوان وبلاگ زياد خوشم نمياد با اجازه مي خوام بازم عوضش كنم. كجايي؟ من اينجايم پشت اين پنجره كه گرد و خاك رويش نشسته شايد غريبه اي باز آيد دستي بكشد بر اين ويرانه آه حسرتا مرا چه شده بااين دل لرزيده؟ مگر داستانم جز اين بود كه احساسم بگريخته؟ دستاني دارم به توانايي كندن بي ستون دلي دارم به صبر لب هاي خشكيده نگاهم رو به آن جاست چشم در راهم كه باز آيد خوشبختي كه گيرد دست مرا از تنهايي اين بار يادگرفتم كه چشم ببندم به روي تمام احساس هاي تو خالي سكوت تنها تجربه ام شد كه شايد لال شوم در حال آشفته قلبم را شكستم با غرور بيچاره صدايش را نشيدم با گوش هاي بسته دلم را سر بريدم ولي ديگر نلرزيدم اشك هايم جاري است باز مثل هميشه براي دريايي شدن اين است چاره بيا اين تنور است چشمانم نشان از طوفان دارد دوباره بسمه تعالي خدا را چه ديدي؟شايد تو بموني شايد عشمونو تو از ياد نبردي؟ من جنگيدم ام تنها غنيمت جنگي ام چيزي جز شكست نشد.تاسف نمي خورم نه ،فايده اي ندارد. جنگ، جنگ خون ها بود.جنگ من بود و قطره قطره هاي روحم.نگاه پر از حسرت و آه پر سوزم.در اين جنگ من مردم و باز تنها ماندم. تو زنده ماندي در ميان مردگان.من پرواز كردم به سوي بي كران. تو رفتي من ماندم. ميان حسرت و اندوه ماندم.ولي اين بار عاشق نبودم.اين بار به اشك هايم خيره نبودم.هق هق گريه را نشنيدم و در اقيانوس احساس غرق نشدم.من ماندم دراين باران سنگي ،زيرآوار هاي دنيا بي فرياد. خدا را شكر كه تنهايم نگذاشت .من مسافر بودم و با مهاجر دردل كردم گرچه دلي پر خون داشت اما دلي به پهناي آسماني اش مرا جايي براي پرواز داد. هيچ جاده اي نمي بينم كه خبر از مقصدي برايم بدهد اما مي دانم اگر جاده هم نباشد دره باز خواهد بود و درد نيز چنين. ديوار نخواهم ساخت كه خورشيد را بگيرد.پنجره نخواهم ساخت كه باد منتظر باز كردنش مشت به شيشه بكوبد اين بار همه جا برايم لمس تيغ خواهد بود.چه شب هايي برايم روشن بود و چه كوچه هايي باراني.ديگر از بوي شرجي هم خبري نيست.من ام و خاطرات پاره پاره و سوخته از گذشته پر آه و ناله.
دو تا ترانه گذاشتم اولي مال كنسرت ياني 2009 و دومي هم به اسمmay it be تيتراژ آخر فيلم ارابا حلقه ها (ياران حلقه) هر دوتاش قشنگن اگه تونستم براي دانلود مي گذارم.
اربعين حسيني را هم تسليت ميگم
معني اش شايد زياد روان نباشه اگه دوست داشتيد كمكم ام كنيد .اين ها را با ترجمه ي گوگول و بابويلون كردم.
فعلا
You may rise to find the sun
Mornie utúlië (darkness has come)
Mornie
utúlië
امسال در اورميه بخش محدودي از فيلم ها در سينماها اكران شدند چند فيلم ايراني و دو برابر آن فيلم خارجي. گاه زير نويس دارو حتي بدون زير نويس.كلا اكران فيلم هاي خارجي گرچه طرف دار زيادي دارند ولي به ندرت اتفاق مي افتند.شايد دليلش حمايت از فيلم هاي داخلي باشد اما همه مان شاهد هستيم كه ميزان پيشرفت فيلم هايمان خيلي آهسته است.
مثلا فيلم ملك سليمان ،پر خرج ترين فيلم تاريخ ايران و با صحنه هاي كامپيوتري كه آن هم جهت زيبا تر شدن كار و يا شايد جلب شهرت و جذابيت به كشور چين و هنگ كنگ فرستاده شد.البته دست اندر كاران اين فيلم گفته اند اگر استقبال خوبي شود ادامه ي اين فيلم به نام ملكه سبا هم ساخته خواهد شد.شهريار بحراني شخص با تجربه ايست و ما سريال مريم مقدس(س)را كه جزء شاهكار هاي تاريخ سريال صدا و سيما است را به ياد داريم .بآان دكور هاي عظيم و فيلم نامه ي قوي و اهنگ سازي مجيد انتظامي.
متاسفانه فيلم هاي خوب و پر سروصدا مثل چند موردي كه اشاره شد در شهرمان اكران نشد البته اين يكي از چند مشكلي است كه بدان اشاره خواهم كرد.فيلم هايي كه با اكرانشان مي توانستند از صنعت سينمايي حمايت كنند.
اين است حمايت از سينما وقتي مي توان يكDVD را خيلي ارزان تر خريد و با كيفيت عالي مشاهده كردآان هم چند بار چرا بايد به سينما امد جز براي تفريح وقت هاي اضافه و گردش؟چرا نبايد ترغيب شد كه مكرار به سينما نيامد و لذت برد حتي اگر قيمت اش گران باشد .
فيلم چراغ قرمز را در اين جشنواره ديدم تعجب كردم كه اصلا اين فيلم چرا به جشنواره راه داده شده است.وقتي به اخراجي ها اعتراض ميشد حالا اين فيلم كه بار طنز و حتي اجتماعي زيادي هم نداشت چگونه اجازه داده شد؟
دست ها سرد و يخ زده وقتي بچه بودم و براي اولين بار حس درد گرم كردن دست هاي سرد را مي چشيدم از تعجب گريه ام گرفته بود.هيچ گلوگله برفي را نمي توان به خوبي دست بدون دست كش ساخت.زنگ هاي تفريح مدرسه كه آسمان پر از خمپاره ميشد،از همه جا تير مي باريد.جنگ بود ولشكر كشي.يخ زدن بخشي از حياط و سر خوردن.(گلوله برفي انداختن پسر ها به مينيبوس سرويس دخترانه(ببخشيد البته )).
هميشه يك قسمت از حياط خانه ما برف هايش آب مي شد و قسمت ديگر سريع يخ ميزد.صبح ها شيشه ماشين يخ زده را تميز مي كرديم وبعد از كلي روشن ماندن بخاري ماشين كه تا چند دقيقه فقط باد سرد ميداد كم كم قسمت هايي آب مي شد و مي توانسيتم جلو را ببينيم.حتي ،در ماشين هم بعضي وقت ها سخت باز ميشد.در را باز مي كرديم و كمي برف روي صندلي مي ريخت.شيشه را كمي پايين مي آوردم و برف همان طور مي ماند.
در تريلر فيلم اسم فيلم هايي كه كامرون قبلا ساخته مانند ترميناتور يا تايتانيك نمايش داده ميشود تا مردم بدانند اين هم بايد شاهكاري از همان كارگردان باشد.حالا كه بعد از چند سال برگشته بايد دست پر باشد.
حالا جيك سوليا جز اشخاصي است كه با بدن آواتار خود كه از دي ان اي انسان و موجودات بومي سياره ساخته شده و با قرار گرفتن در دستگاههاي خاصي ميتواند آن را كنترل كند، در ماجرا هاي عجيب گرفتار مي شود.
اين فيلم نماد غارت گري است و سلاح ايمان مردمان بومي و پيوند معجزه ساز عشق كه شخصت را چنان عوض ميكند،كه بعداز مدتي آشنايي با مردمان بومي جبه ي خود را عوض كند و عليه همان انسان ها جنگ مي كند وحتي رهبري گروه را هم برعهده بگيرد.
نوعي شخصيت بدل دراين داستان به كار رفته است.صحنه هايي هم مانند فيلم آخرين سامورايي(بازي تام كروز) و يا حتي صحنه هايي شبيه كارتن تارزان و جنگلي بودنش به ياد آورده ميشود.اين فيلم گرچه بخش زيادش غير واقعي و ساخته ي كامپيوتر است و حالت تخيلي دارد ولي در كل چنان باور پذير است كه تبديل به فيلم حماسي و دلاورانه ميشود.صحنه هايي از جنگ با آخرين وسايل نظامي با اتحاد بين مرمان و حيوانات و در كل پيرنگ داستان بسيار قوي و حساب شده است.
فرق جالبي كه بين انسان هاي اوليه اين سياره با سياره ي زمين دارد اين است كه آنها لذت پرواز را توسط پرنده هايي شبيه اژدها تجربه مي كنند و خيلي راحت توسط عصب هايي كه دارند آن ها را كنترل ميكنند.
عشق آزمون است كه از من بودن بيرون بياييم دليل عاشق بودن را بفهميم آن كه بعد از جدايي تنفر داشته باشد عشق را براي خود خواسته بود و آن كه هنوز در حسرت مانده است با سرنوشت مي جنگد نه التماس براي عاشق ماندن.در اين آزمون بايد ايمان داشت تا دوام آورد نگراني هميشه هست اما شك بايد به قلب مطئن برسد.
من انسانم و انسانم آرزو است شايد يافت نشود،حتي از خودم نيز انساني كه لياقت آدم بودن را ندادشته باشد.
چقدر سخت است فكر كني آن جا كه مي خواهي فرياد بزني كسي تو را دوست نداشته باشد.آنجا كه مي خواهي پرواز كني تو را نخواهند.شايد اخترك مرا دوست ندارد.چقدر سخت است سختي را ببيني و آساني را نتواني انتخواب كني.
چرا باز خاطرش آمد به ياد همچو ساعقه؟
جنگيدم براي پيروزي با آنكه جز پايان تلخ مرا مقصدي نبود.تلاش كردم بزرگ شوم و بزرگ فكر كنم ولي در ميان بزرگان جايي برايم نبود.
من جنگيدم تا سكوت را بشكنم ولي فرياد هايي در درونم مرا كركرد.
نگاه كردم به آينده از چشمان تو اما جز ويرانه اي بيش نديدم.دلم مرا خبر از خوشي ميداد اما تو چيز ديگري ميگفتي خبر از جنگ ناتمام مي دادي.
اين بار نه از جنگ خواهم گفت نه از شكست نه از درد پيروزي.اين بار من هم آرام فقط نگاه خواهم كرد اما نه به طوفان بلكه به ستاره هاي شب را تا سحر بيدار.
زندگي خواهم كرد چه با مرگ چه بي برگ.چه پر رنگ چه بي جنگ.زندگي خواهم كرد اما بي صبر.صبر مرا بي تاب مي كرد و دل مرا شب هايم را پر التهاب ميساخت.ستاره ها را پشت ابر ها پنهان مي كرد . ماه را هم چو برگ خرما مي خشكاند.
| Design By : Night Skin |





